تبليغاتX
دنیای خاموش من

عشق واژه مقدسی است هر کجا خرجش نکنیم

دوستت دارم
 

اگر خنجری به نام محبت قلب مرا بشکافد و قطره ی خونی از آن جاری شود

 

این عبارت روی آن نقش می بندد:( دوست دارم)

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 23:49 |

 

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده... حتي اگر

كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده... عشق را

 تجربه كن حتي اگر توش شكست بخوري... اينو بدون

كه اگر كسي وارد زندگيت شد و گذاشت ورفت علاوه بر

 اينكه يه خاطره به جا ميزاره ميتونه يه تجربه هم به جا

بزاره

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 21:30 |

 

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت

چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:14 |
  
   آدم به زمین آمد

        این حادثه رویا نیست

          این فرصت بی تکرار

               عشق است معما نیست

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:3 |
 
تیشه به ریشه ام نزن ای تو عزیزترین کس ام
 
 
رفته ام از خیال تو اما تویی هر نفسم
 
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
 
 
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم
 
 
|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 11:27 |
معنی عشق
 

میگن:(عشق یعنی فرو ریختن دل به محض نگاه وتپش تندقلب وبالانیامدن نفس)

من میگم زندگی یعنی:(وفاداری-یعنی محبت-یعنی از خودگذشتگی برای همسرت-

یعنی بهش دروغ نگی وعاشقش باشی)

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 15:45 |

 

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 15:40 |
با تو بودن
|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 11:1 |
قمار عشق

 

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 17:14 |
تنهایی یعنی این...

 

من پر از وسوسه های رفتنم

سلام.این چند مدت همه اش از دیگران گفتیم و نوشتیم -میخواهیم یه کم هم که شده از خودمون بگیم وبنویسیم.این چند مدت همه اومدن برامون گفتند وشنیدیم.الان میخوام یه کم من بگم ببینم کسی میشنوه.میخوام یه کم به خودم فحش بدم-خودمو بسوزونم.خودمو.......

خیلی وقتی میشه که خیلی از نظر روحی داغونم.

همیشه یه جورایی فکر میکنم که دارم تموم میشم.یه جورایی انگار که همیشه شبه برام.یا دمدمای غروب.انگار همه چیز داره جمع میشه وبره.اما صبحی براش نیست .

الان من هم همینطورم.دارم تموم میشم-میخوام تموم بشم.تاریک بشم. میخوام خاموش بشم ودیگه روشن نشم.انگار میخوام کرکره ام رو ببندم.یه قفل هم بزنم روش.اما کو اون کرکره-کو اون قفل.مجبورم انگار که بدون قفل وهمه چیز ولش کنم وبرم.یه جورایی انگار دارم دیگه نفسای آخر رو می کشم.میخوام از اینجا،از همه جا بلند شم وبرم-

حالا کجا...؟خودم هم نمیدونم.

فقط انگار راحتی و آسایشم تو اینه که برم برم برم برم.....

نه اینکه الان آسایش نداشته باشم.چراکه الان هم الحمدالله هم راحتم هم آسایش دارم.

ولی همه چیز برام تکراریه.همه چیز برام آشناست.انگار یه جورایی همه چیزو از قبل دیدم میشناسم وباهاشون بودم و زندگی کردم.هیچی برام تازگی نداره-هیچی باعث تعجبم نمیشه.هیچی اشکمو در نمی یاره-هیچی منو نمی خندونه.هیچی برام......

شب که میخوام بخوابم فکر که میکنم می بینم امروز رو هم مثل بقیه روزها گذروندم اونطوری که دوست داشتم.میدونم فردا صبح هم که از خواب بیدار میشم عین امروز،دیروز،و روزهای قبله.

یه جورایی دارم میرم توی کما.توی بیهوشی همه چیز.راستی راستی انگار باطری ام داره تموم میشه.

می بینم ولی رحمت به کور بودن-میشنوم ولی رحمت به کر بودن-میگم ولی رحمت به لال بودن....

آخه کی میشه تموم بشه؟

همیشه دنبال یه صبحم که همه چیز برگرده سر جاش-به نظر من الان هیچی سرجاش نیست ماهم بیخود داریم تلاش میکنیم که همه چیز رو سرجاش بذاریم بنشونیم.آخه غیر از تلاش ما یه چیز دیگه هم واجبه که همه چیز رو سر جاش بذاریم تا به حالت طبیعی برگرده. اونم (خواستن) ماست.خودمون هم باید بخواهیم.فقط تلاش نباید بکنیم که بی نتیجه میمونه.باید بخواهیم.باید از ته دلمون هم بخواهیم که همه امور درست بشه.برای درست شدن امورمون تلاش میکنیم ولی انگار هم قصد و هدفی برای درست شدنش نداریم.کاش یه ذره دیگه از این تلاش هامون نتیجه میداد و بده.

دیگه نمی دونم.دیگه دونستن برام مهم نیست انگار.

خودم هم این حالت بدم می یاد.ولی انگار برم طوری شده که توی همین حالت بمونم.

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 14:2 |
حقیقت

مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 10:43 |
دوست دارم

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 19:57 |

دختری از پسری پرسید که آیا اونو قشنگ می دونه؟

پسر جواب داد : نه

دختر پرسید: آیا دلش می خواد تا آخر عمر باهاش بمونه؟

گفت: نه

سپس پرسید که اگرترکش کنه گریه می کنه؟

پسر دوباره تکرار کرد : نه

دختر خیلی ناراحت شد....وقتی خواست بره در حالی که اشک از چشمانش جاری می شد ...پسر بازوهاشو گرفت و گفت:

تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی...من نمی خوام که تا ابد با تو باشم من نیاز دارم که تا آخر  عمرم با تو بمونم... و اگر تو بری من گریه نمی کنم بلکه می میرم...

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 11:9 |
این روزها
 

می خواهم تا آخر عمر خانه نشین خیال تو باشم. به یاده رفتنت مثل

ابرها بغض کنم به نامه های ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به

 آرزوهایت سلام کنم.می خواهم تا انتهای این جاده همچنان بی قرار تو

باشم و تمام لحظه ها را به عشق دیدن تو طی کنم.می خواهم با تو از

حادثه عبور کنم.

کسی را نداشتم تا با او از رازهای کوچک بگویم.از دانه های شبنم بر

تیغه های علف کسی را نداشتم تا با او از رازهای بزرگ بگویم... از

انچه در دلم می گذرد.               

 

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در جمعه سیزدهم مرداد 1385 ساعت 8:8 |
گریه کردن
گريه کردن تا سحر کار من است.

           شاهد من چشم بيمار من است .

                   فکر کردم که او يار من است.

                              نه! فقط در فکر آزار من است.

                  نيتش از عشق تنها  خواهش است

     ”دوستت دارم“ دروغي فاحش است.

يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت.

       بغض تلخي در گلويم کرد و رفت.

                   پايبند جستجويم کرد و رفت.

                            عاقبت بي آبرويم کرد و رفت.

                   اين دل ديوانه آخر جاي کيست.

     آنکه مجنونش منم ليلاي کيست

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 11:38 |
دوست درم

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را

به عریانی خویش بگشاید

هر چند آنجا جز رنج و پریشانی

چیزی نباشد

(دکتر علی شریعتی)

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 ساعت 10:10 |
میرسد آن روز

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 10:21 |
پاییز

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 10:14 |
آخرین روز وداع

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 9:58 |
دلم گرفته امروز

|+| نوشته شده توسط دنیای خاموش در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 9:52 |